گرسنگیِ همهچیز بودن
چگونه در تعقیب زندگیهایی که مال ما نیستند، ناپدید میشویم.
آه، که بیدار شوم و برای تپش رگ گردنم شکرگزار باشم؛ که با آینه روبهرو شوم بیآنکه بترسم. باید برای خودم کافی باشم.
چقدر در مجازِ زندگی گم شدهایم.
به ما گفتند خوششانسیم که در عصری زندگی میکنیم پر از درهای بیپایان؛ عصری با بینهایت نسخه از خودمان که با یک اسکرول، یک پست، یا یک راهنمای قدمبهقدم برای دگرگونی، میتوانیم احضارشان کنیم.
اما هیچکس به ما دربارهی بیماریای که با خودش میآورد هشدار نداد. دربارهی اینکه زیادیِ امکان، چطور میتواند لبههای وجود آدم را ریشریش کند.
پوست ما دلتنگ صبحهایی است که با نور سپیده آغاز میشوند، نه با نور صفحهنمایش. پیش از آنکه پاهایمان زمین را لمس کنند، چشمهایمان از قبل در جهانِ دیگری پرسه زدهاند. نفهمیدیم از چه زمانی زندگیکردن را متوقف کردیم و شروع کردیم به تماشای دیگران. ما تماشاگر همه شدهایم و در هیچچیزِ متعلق به خودمان، مشارکتکننده نیستیم.
ما زیرپوستِ خام و واقعیِ زندگی خودمان را با ویترینِ انتخابشدهی زندگی دیگری مقایسه میکنیم. امیدهایمان حالا از حسادت شکوفه میدهند. بدنهایمان با ما بیگانه میشوند.
و من به گورستانی از شخصیتها تبدیل شدهام. در برابر لذتهای ساده بیقرارم. همیشه وحشتزده از اینکه مبادا در جایی آرام بگیرم. قبلاً فکر میکردم شکست خوردهام چون به هیچجا نرسیدهام؛ اما حقیقت این است که فقط میان تناقضِ نقشههای مختلف گم شدهام، سرگردان در مسیرهای بیش از حد زیاد.
من شهرهایی را با خود حمل میکنم که هرگز در آنها قدم نخواهم زد، و شغلهایی را که پیش از آنکه نامشان به رزومهای برسد مردند. برای غریبههایی سوگواری میکنم که نزدیک بود دوستشان بدارم؛ جا مانده در پیامهای خواندهنشده. چون چه میشود اگر کسی دیگر باشد؛ مهربانتر، بامزهتر، آسانتر، هماهنگتر با من، فقط یک اسکرول آنطرفتر؟
من هزار «نزدیک بود» هستم، که با تردید کنار هم نگه داشته شدهاند؛ گالریای از خودهای دوبارهرنگشده.
و من از این گردش دائمی به دورِ امکانها خستهام. از این خونریزی آرامِ معنا. از معاشقهی روزانه با کسی که نیستم، با چیزهایی که ندارم، و با کارهایی که نکردهام. جایی در این مسیر، دیگر نپرسیدم چه میخواهم؛ شروع کردم به پرسیدن اینکه چه چیزی چشمگیرتر به نظر میرسد. و آنچه جامعه میپرستد آنقدر سریع عوض میشود که وقتی ارزش آدم با ترندها سنجیده شود، ذهن ناپایدار میشود.
گفتند انتخاب، طعم آزادی دارد؛ اما نگفتند شیرینیاش اعتیادآور است. شیرینیای که معده را میپوساند، تا جایی که حتی غریزههایمان هم جهت خود را گم میکنند. ما فقط از وفور گزینهها رنج نمیبریم؛ ما از نبودِ تعهد رنج میبریم.
و من درهای بیشتری نمیخواهم؛ میخواهم از یک در عبور کنم، بیآنکه به پشت سر نگاه کنم. میخواهم چیزی را آنقدر طولانی دوست بدارم که عشقش را در پاسخ احساس کنم. میخواهم روی خاکی ناقص، پی بریزم و با اینهمه، آن را خانه بنامم.
اما من خودم را در میان یک میلیون آدم دیگر گم کردهام. دیگر به زبان خودم روان حرف نمیزنم. آنقدر رؤیاهایی را مصرف کردهام که مال من نبودند، که دیگر گرسنگیِ اشتیاقِ خودم را نمیشناسم.
این آزادی نیست. فرسایش است. فروپاشی آرامِ خویشتن است زیر این توهم که میتوانیم هر چیزی باشیم، همهچیز باشیم، همهچیز را همزمان داشته باشیم.
من فقط ۲۳ سال دارم، و همین حالا هم در سوگِ زندگیای هستم که به آن وفادار نماندهام؛ چون زیادی مشغول تستدادن برای تمام زندگیهای دیگری بودم که میتوانستم بهجایش داشته باشم. زمانهایی که به این خوراکِ بیپایان دادهام، مثل شبح دنبالم میکنند. چند لحظهی مقدس را از دست دادهام، وقتی داشتم به حیاط پشتیِ زندگی دیگری سرک میکشیدم؛ فقط برای اینکه نهالهای خودم را از ریشه درآورم و چیزی را بکارم که آنها کاشته بودند؟
روی هر درختی که پروراندهام، میوهای رسیده دستنخورده مانده است.
اما دیگر نمیتوانم فصل دیگری را صرف گشتوگذار در باغهای دیگران کنم. میخواهم به باغ خودم برگردم. از آن مراقبت کنم، پرورشش دهم، و میوهی تلاشهایم را برداشت کنم.
چه میشود اگر به تو بگویم این گرسنگی برای تجربهکردنِ همهچیز، این دستدرازکردنِ بیوقفه، این نیاز به حسکردنِ چیزی بیشتر، کنجکاوی نیست؛ تبعیدِ خویشتن است؟ جایی در مسیر، باور کردی که زندگیکردن یعنی استثناییشدن؛ دیدهشدن؛ انتخابشدن. یعنی مصرفکردنِ هر چیزی که جهان پیشکش میکند.
اما تو همیشه فقط قرار بود به خانهی خودت برگردی. به غذای خودت؛ به تختخواب خودت.
و حقیقت این است که هیچچیزی که دنبالش میدوی، تو را در آغوش نخواهد گرفت. نه موفقیت. نه تحسین. حتی نه شفا. چون آن لحظه که بالاخره ساکن شوی، صدایش را خواهی شنید؛ زندگی عزیزِ خودت را، که در گوشهای گریه میکند و التماسکنان میگوید:
من منتظر بودم دست از تلاش برای خارقالعادهبودن برداری، دست از تلاش برای شبیه «آنها» بودن برداری، فقط برای اینکه بتوانم تو را همانطور که هستی دوست بدارم.
اجرا را رها کن. افسانهی بزرگ این بود که باید زندهبودنت را به دست بیاوری. اما لازم نیست. هیچوقت لازم نبود. تو در همین لحظه در حال شکفتنی.
و همین کافی است؛ لطفاً بگذار همین کافی باشد.
عزیزم، تو نمیخواهی با حسرت دفن شوی. تو شایستهی زندگیای هستی که برای فرار از آن، به صفحهنمایش پناه نبری.
و در سکونت، در آن معمولیِ لطیفِ زندگیِ بیبرچسبت، خواهی فهمید: تنهایی ـ حضورِ واقعی ـ مرگِ معنا نیست. زادگاهِ معناست.
گرسنگیِ همهچیز بودن، همیشه فقط اشتیاقی برای دوستداشتهشدن بود.
اما تو همیشه ارزشمند بودی.
حتی فقط بهعنوان یک چیزِ حقیقی و شگفتانگیز:
خودت.
— میدانم یاد خواهی گرفت برای خودت زندگی کنی،
اَمبِر.
جهان به تو میگوید میتوانی هر چیزی باشی، پس فراموش میکنی چگونه خودت باشی.
همهچیزی را که میتوانی به آن تبدیل شوی نشانت میدهد، پس آنچه را همین حالا هستی رها میکنی.
یک میلیون زندگی پیش پایت میگذارد؛ تو هیچکدام را
ترجمهای از نوشتهی اصلی: https://substack.com/home/post/p-163622235